همیشه برای هیچ وقت
نوای نی ام را، میخواهم به ژرفای وجود آن برسانم که همه کائنات را از دریچه تنگ و تار اطرافش می بیند.
خدا دیدنی نیست وگرنه من خدا را می دیدم ، خدا شنیدنی نیست وگرنه من او را می شنیدم ، خدا چشیدنی نیست وگرنه من آن را می چشیدم ، خدا لمس کردنی نیست وگرنه من جسمش را لمس می کردو خدا را می باید حس کرد.
شادی را می توان دید،شنید،چشیدو لمس کرد، آیا می توان حس کردش ؟
و من شادی را نشان میدهم ،می گویم ،می چشانم ومی لمسانم به کسی که آن را طلب نکند و از وجودش آگاه نباشد .
شادی را باید دید ،شنید ،چشید ولمس کرد .
من نه خنجری دارم که که به زهر بیالایمش و نه قدرت فرو کردنش در قلب کسی را .
من برای شادی آمده ام و شادی برای من .
من نیامده ام تا خنجری را زهرآلوده در قلبی کسی فرو کنم ،چون این خلاف اصل وجودی من است واین یعنی سلب اعتماد از ...
پس این شادی را از من بپذیر.
روز تازه
امروز صبح که از خواب بیدار شدم,صدای تو می آمد,خواسته بودی بجنگم,امانگفته بودی با که,گفته بودی ناامید نباشم,اما نگفته بودی به چه امیدواری,باشد...باشد...دیروز سر لب چین حوضی که دیگر در خانمان نیست,به کودکی ام قول دادم که از جهالت معصوم تنهایی ادراکم فاصله بگیرم و آرام آرام درک کنم,نبض هستی با عنصری غیر از حسرت و آوار و بی داشتگی عجین شده...
قدم به قدم به سویت میآیم,می دانی ریسمان بازی نیاموخته ام,اگر رهایم کنی,به اعماق جهنم می رسم,پس دستم را بگیر و مرا به دیار شادیهایت ببر...
من هنوز اندکی از اعتقادم,جیره مختصری از ایمانم و عشق ناچیزی از پروردگارم باقیست...آنرا به شادی می سپارم به باد...من هنوز قلبم را,این چینی بند زده هزار تکه را ,دور نیانداخته ام,قلبم را به ایمان میدهم به صبح که با افق های باز تقسیمش کند...
من و هر آنچه از من نیست را به دوری می افکنم تا خالص شوم... تا هر آنچه باقیست از این حسرت آلوده,غبارآلود شود...
سه شنبه ، 8 بهمن
من كه دانشجوی ترم یك هستم ببین چه گندی زدم كه اینطوری دارم مینالم .
بازم خدا رو شكر به مدد درسای عمومی مثل فارسی و تربیت بدنی یكم معدلمون كمتر از خیلی خراب شده .
و باز هم خدا رو شكر كه برای هر بدبختی یه پایانی هستش ، به جز یه چیز . . .
و باز هم خدا رو شكر واسه تمام نعمتهایی كه به همه ملت داده و شكر واسه نعمت علكی خوش بودن كه به من و شهاب (رفیق فابم تو دانشگاه) عطا كرده .
این موضوع علكی خوش بودن از این قراره كه هر بلایی كه سرمون میاد همیشه قهقهمون براهه (كاش بگی خنده ، نه ، فقط قهقهه ).مثلا هر درسی اگر و حتی اگر سه واحد هم باشه زیر 10 بگیریم بسته به اینكه چقدر نمره به صفر نزدیكه بیشتر میخندیم . راست میگن خنده شفای هر دردیه .
فلذا كه این موضوع رو در این ترم به كرات تجربه كردیم .
اسم این تجربه رو میذارم تجربه تلخ خنده دار ،سعی می كنم اینو یادم بمونه . . .
ولی واقعا دیدن كسانی كه برای نمره دارن گریه میكنن واسم عذاب آوره ، به نظر من آدمی كه واسه نمره بخواد گریه كنه خیلی ضعیفه ، خیلیییییییییییییییییییییییییییییییی ، دوست دارم با تریلی 18 چرخ لهش كنم ، مخصوصا اگر پسر باشه . . .
شستن یا نشستن ، مسئله این است
آری ،
چشمها را باید شست
جور دیگر باید دید
آری ، راست می گفت او
باز هم راست می گفت او
آری ، دست ها را هم باید شست
چشمها را با دست ها باید شست
چشمها را باید باز كرد
دست ها را باید بست
دهان را هم باید بست
چشمهای باز و دست و دهان بسته ، واااااااااااای این چه بلاایست كه بر سر ما آمده ؟
آیا باز هم چشمها را باید شست ؟
آیا باز هم راست می گفت او ؟؟؟
احساس تلخ
نه تو احساس مرا می فهمی
نه من از حس تو بودن سرشار
من فقط ((شبنم)) تنهای دلم
تو ز احساس خود هستی غمبار
طمع حس من و تو تلخ ترین حسهاست
لحظه هامان زدوری و جدایی پربار
ما فقط با هم هستیم هر روز
گاه به حکم احساس گاه به زور و اجبار
قحطی عشق درون دل ما پیدا
دلمان از بودن با هم خونبار
نوشته شده توسط شبنم
مریم پائیزی
سلام احساس بهاری قلبم
باور کن دوست داشتن تو سخت است
باور کن نوشتن برای تو ممکن نیست
و من سرگردان کوچه پس کوچه های خیالات ٬ تو را می نگرم
که چگونه جوانه خواهی زد ٬ در قلبم
نوشته های من در امتداد خواندن تو شکل می گیرد
برای تو که
نگاهت وجودم را سوزاند
نوشته شده توسط مریم
تبلیغات